سه روز مانده به عيد. براي هركس عيد يك مفهوم خاص دارد. براي من هم همينطور. منتهي عيدِ امسالِ من، دو ماه پيش بود. انتخاباتي كه لحظه شماري مي كرديم تا هيئت مديره جديد و رئيس جديد بيايند و تحويل بدهيم و خداحافظ شما. رئيس آمد. همه چيز را تحويل دادم: ساختمان، امور اداري، امور قضايي، حساب و كتاب مالي، دسته چك، امضاء و ... . ماند يك چيز: آن هم سايت سازمان نظام پزشكي بود كه بلاتكليف ماند. ظاهراً كسي براي اين يك كار علاقه مند نيست! رئيس فرمودند: فلاني ، مسئوليت سايت تا آخر سال با خودت. عرض كردم: چشم. و حالا سه روز مانده تا سال تمام شود. لذا اين مقاله، به نوعي خداحافظي با سايت نظام پزشكي است. براي عيدانه تان هم يك داستان تقديم مي شود. منهاي آن چند نفري كه در شيفت شب بيمارستان بوده اند، باقي همه باور دارند كه داستان، داستان است و زائيده ذهن كج خيال اين حقير. پس ... عيد شما مبارك.
فانتين
* دكتر مسعود شهيدي
درِ اورژانس كه باز شد، دو تا جوان دنبال برانكارد چرخدار آمدند. آن را با خود به حياط بيمارستان بردند. دو سه دقيقه بعد، زن جواني را بي هوش وارد اورژانس كردند. به پشت خوابانده بودندش. دست ها از دو طرف آويزان بود. با هر تكان برانكارد، پاهايش لق مي زد.چادر و كفش هايش را گذاشته بودند كنار پايش. جوان ها رنگ به چهره نداشتند. دكتر توي اورژانس بود. بلافاصله بيمار را ويزيت كرد. بي هوش بود. رنگ صورت پريده، عرق سرد، نبض ضعيف. موها و نيم تنه فوقاني اش خيسِ خيس بود. گهگاه خرناس مي كشيد. با هر نفس كه بيرون مي داد، بوي الكل ناخودآگاه دكتر را به عقب پس مي راند. بوي الكل، بوي گند عرق تن، بوي سيگار و بوي چيزهاي ديگر، آنچنان زننده بود كه نزديك شدن را سخت مي كرد. مردمك ها مساوي و سوزني بود. دكتر همانطور كه معاينه مي كرد، از همراهان بيمار شروع به سئوال و جواب كرد:
- چي شده؟ چطور شد اينجوري شد؟
پسرها نگاهي به هم كردند. يكي شان جواب داد:
- نمي دونيم. يه هو حالش به هم خورد.
دكتر كج خيالي كرد. پرسيد:
- شما كي اش هستي؟
پسرها به قيافه دكتر دقيق شدند. اولي من من كرد. پسر دومي با لحني بي خيال گفت:
- هيشكي بابا. رفيقمونه.
دوزاري دكتر از اول افتاده بود ولي حالا تماس هم برقرار شد!
- پس چرا عرق و ترياكو با هم بهش دادين؟ خواستين كه ديگه حالش كامل شه ؟!
سومي جواب داد:
- نه بابا. خودش خواست، ما هم بهش داديم. مي گفت حالش خيلي گرفته اس.
- پس چرا خيسِ خيسه؟
- وقتي از هوش رفت، هول كرديم، آب پاشيديم روش شايد هوش بياد.
پرستارها براي بيمار رگ گرفتند. سرم وصل كردند. هرچند درسشان را خوب بلد بودند، اما دكتر گفت و آنها اجرا كردند. طبق قانون، اول گلوكز غليظ دادند ولي جواب نداد. دكتر شيطنت كرد. رو به پسرها گفت:
- پس چرا لباسشو پشت و رو تنش كردين؟!
جوان ها رويشان به دكتر باز شده بود. خنديدند. دكتر ديگر چيزي نگفت. رفت ايستگاه پرستاري تا دستورات دارويي پزشكي را در پرونده بيمار بنويسد. همانطور كه مي نوشت، سرش را برد پايين، به يكي از پرستارهاي مرد كه كنارش بود، گفت:
- اينا مشكوك مي زنن. ممكنه زنه هوش نياد. زنگ بزن 110، حواست باشه از اورژانس بيرون نرن.
ناركان ( پادزهر مسموميت با ترياك ) زدند. روي آمپول دوم جواب داد. بيمار كم كم به هوش آمد. خودش را توي بيمارستان ديد. وحشت تمام وجودش را فرا گرفت. از لباس خيس، از سردي هوا يا از دلهره به لرز افتاد. دندان هايش با صداي زياد به هم مي خورد. دكتر گفت برايش پتو آوردند. بعد از يك ربع، پليس سر رسيد. زن جوان با ديدن پليس بيشتر سرما در جانش نشست. هرچه افسر پليس پرسيد، زن جوان هيچ جوابي نداد. جوان ها با ديدن پليس، تازه ترسشان گرفت. توي راهرو كنار هم ايستاده بودند، جر و بحث مي كردند. هركدام ديگري را مقصر مي دانست. گهگاه صداي فحش هاي آبدارشان در ايستگاه پرستاري هم شنيده مي شد. دكتر به سمت جوان ها رفت. رو به آنها گفت:
- بچه ها دمتون گرم، اينجا چند تا خانوم هست، يه خرده آرامتر.
دكتر آموخته بود كه اگر لحنش را كمي تند كند، حتماً دعوا و چاقوكشي راه مي افتد. به سمت بيمار برگشت. پرده ها را كشيد. روي بيمار خم شد. خيلي آهسته گفت:
- ببين من پليس نيستم. پزشكم. از من نترس. بگو اسمت چيه.
زن جوان جواب نداد. دكتر دوباره گفت:
- بالاخره بايد يه چيزي تو پرونده بنويسيم. بگو اسم و فاميلت چيه تا پرونده پزشكي ات كامل بشه.
باز هم جواب نشنيد. به ذهنش رسيد اسم بيمار را از جوان ها بپرسد. همين كار را هم كرد. يكي از جوان ها پاسخ داد:
- بي خيال دكتر. ما چه مي دونيم اسمش چيه.
دكتر برگشت. اصرار او نتيجه اي نداشت. اشك از دو طرف چشمان زن جوان روي بالش مي ريخت. مويه كنان گفت:
- دكتر، من يه دختر چار ساله دارم. خونه منتظرمه. بذار برم.
- اين موقع شب دخترت تنهاس؟
- سپردمش زن همسايه. تو رو خدا بذار برم.
دكتر در چهره بيمار دقت كرد. موهايش زرد بود. زردِ زرد. درست مثل سوئدي ها! دو سانت از ريشه موها سياه بود. دندان هايش زرد بود. پنج شش تا از دندان ها افتاده بود. ناخن هاي دست و پا را لاك قرمز زده بود كه شايد دو هفته اي از لاك زدنش مي گذشت. صدايش زنگ داشت. كنار خارجي چشم ها چروك برداشته بود. دكتر اين بار با لحن ملايم تري پرسيد:
- چند سالته؟
زن جوان پاسخ داد:
- بيست و چهار سال.
حداقل ده دوازده سال مسن تر مي نمود. باز هم پرسيد:
- شوهر داري؟
- داشتم. ... الآن يه ساله كه گم و گور شده.
- معتاد بود؟
- آره.
- تزريقي؟
- آره همه چي. ترياك، هروئين، كراك.
- نفهميدي چي شده؟ كجا رفته؟
- نه. تازه اون موقع هم كه بود، شوهر نبود.
افسر پليس دوباره آمد تو. از زن جوان پرسيد:
- آبجي حالت بهتره؟
- بله.
- از اين آقايون شكايت نداري؟
- نه.
پليس انگار لازم است براي كسي توضيح بدهد، رويش را به دكتر كرد و گفت:
- كسي كه شاكي نيس. حال اين خواهرمونم كه خوبه. پس دكترجان با اجازه مرخص ميشيم.
دكتر همانطور كه با افسر دست مي داد، به جنبه عمومي جرم فكر مي كرد. دلش مي خواست براي بيمار آزمايش ايدز و هپاتيت درخواست كند، اما پولش را كي تقبل مي كرد؟ تازه به چه اسمي؟ سوپروايزر را صدا كردند. پرونده را با عنوان مجهول الهويه پر كردند. هزينه بيمار شصت هزار تومان شد. پسرها بعد از اينكه كلي با هم جر و بحث كردند، پول را پرداخت كردند. زير بغل زن جوان را گرفتند و از در اورژانس خارج شدند. دكتر آهسته دنبالشان رفت. يكي از پسرها مي گفت:
- بيا، اينقد لوس بازي درآوردي، سه برابر قرارمون خرجت كرديم. حالا پول كرايه داري برات ماشين بگيريم بري خونه ات؟
دكتر سرگيجه گرفته بود. ساعت از دوازده مي گذشت. شيفت او تمام بود. به خانه كه رسيد، تا صبح خوابش نبرد. صبح از همسرش پرسيد:
- از ديشب تا حالا يه چيزي ذهن منو اشغال كرده. تو كتاب بينوايان، ماجراي ژان وال ژان و كوزت يادته؟ بگو ببينم اسم مادر كوزت چي بود؟
زنش گفت:
- فانتين. چطور مگه؟
دكتر همانطور كه نان و پنير و چاي شيرين مي خورد، گفت:
- هيچي، همينطوري.
***
راستي يك نكته يادم رفت: امسال عيد، دبي ( ببخشيد سواحل خليج فارس ) ، ديسكوي عربي با پرسنل ايراني يادت نره! به لطف ستاد تنظيم بازار شب عيد: آجيل مغز تواضع، كيلويي بيست هزار تومان، آلو قرمز و انگور آفريقاي جنوبي، كيلويي هشت هزار تومان، پرتقال مصريِ لبنان، كيلويي ... . راستي اينكه مي گن امارات متحده عربي، اولين و بزرگترين طرف تجاري ماست، راسته؟ من شنيدم حجم مبادلات بازنگاني مون ... ، بي خيال. بر پدر باغدار ايراني، برنجكار شمالي، شيخ هاي دوست داشتني خليج هميشه فارس صلوات. مهم اينه كه عيد خوش بگذره! حالا اگه يك عده هم ندارند، كفش نو براي بچه هايشان بخرند حتماً مثل ما، تيز نبوده اند! عيد شما مبارك.
اي خوشا سوداي دل از ديده پنهان داشتن مبحث تحقيق را در دفتر جان داشتن
ديده را دريا نمودن ، مردمك را غوصگر اشك را مانند مرواريد غلطان داشتن