صداي پاي بي تفاوتي
* دكتر مسعود شهيدي
بالاخره انتخابات شوراي عالي نظام پزشكي انجام شد. اصول گراها خيلي خوشحال شدند. اصلاح طلبان يك كم خوشحال شدند. آذري ها، شمالي ها، خراساني ها، اصفهاني ها و شيرازي ها هم صد البته خوشحالند. آنچه مهم است، خيل عظيم جامعه پزشكي است كه بي تفاوت بودند، هستند و خواهند بود. ظاهراً قديمي ترين و بزرگترين NGO يا سازمان غيردولتي كشور بايد، هم انسجام بيشتر و بهتري داشته باشد، هم شرح عملكردش بهتر از آنچه كه بوده، باشد. اما چرا اينگونه نيست؟
به باور اينجانب يكي از مهمترين علل آن اين است كه اعضاي سازمان نظام پزشكي به اختيارِ خود، عضويت سازمان را نپذيرفته اند. بلكه به اجبار و الزام قانوني، مجبور بوده اند جهتِ گرفتن شماره و مهر نظام پزشكي و پروانه كار، به عضويت سازمان درآيند. از نظر قاطبه جامعه پزشكي، سازمان نظام پزشكي يكي از همان حلقه هاي زنجيري است كه بيشتر نقش محدود كننده را بجاي نقش حمايتي و حفاظتي بازي مي كند. متأسفانه اكثريت جامعه پزشكي، سازمان را در كنار خود نمي بينند بلكه آنرا در مقابل خود احساس مي كنند. بنابراين اگر پندار فوق را صحيح بدانيم، طبيعي است كه رويكرد جامعه پزشكي به انتخابات نظام پزشكي، علي الاصول ، رويكردي منفعلانه، كم رنگ و بي تفاوت است.
از علل ديگري كه نهايتاً منجر به انفعال جامعه پزشكي در قبال سازمان نظام پزشكي مي گردد، ناكارآمدي قانون سازمان نظام پزشكي است. از نگاه كسي كه هشت سال با تمام وجود، سعي در اعمال قانون نموده ام، صراحتاً به عرض مي رسانم كه قانون قديم و قانون فعلي سازمان، ناكارآمد، ناقص و بعضاً متناقض است و بيشتر با اين نگاه نوشته شده تا مردم را از شر جامعه پزشكي مصون بدارد تا اينكه حقوق آنان را ابتياع نمايد. طرفه اينكه حتي در اين مورد نيز ناموفق بوده است. در اين شكي نيست كه معدودي از جامعه پزشكي ( فرقي نمي كند از پزشك تا دندانپزشك يا از داروساز تا ماما ) كلاه را با سر مي بَرند. اما قانون فعلي حتي در برخورد قاطع و عاجل با متخلفين نيز ناكارآمد است. اطاله دادرسي، ازمان پرونده ها تا بيش از پنج سال از زمان ثبت شكايت، پشت سر گذاشتن قانون توسط متخلف با حمايت ساير ارگان ها، مسئولين شهري، استاني يا كشوري و افراد ذي نفوذ، همه به اين مي انجامد كه متخلف در تخلف خود استوارتر گرديده و قانون مداراني كه در حسرت مدنيت مترقي امروزي مي سوزند، روز به روز از نهادي كه منطقاً به خود آنها تعلق دارد، منفعل تر، بي تفاوت تر و نااميد گردند.
عامل بعدي انفعال جامعه پزشكي كه به تعبير اين حقير به اضمحلال تدريجي سازمان نظام پزشكي، در عين بزرگي بادكنكي آن خواهد انجاميد، عملكرد مسئولين سازمان هاي نظام پزشكي از سطح شهرستان هاي كوچك تا كل كشور است. يك ضرب المثل قديمي مي گويد: " هيچ گربه اي محض رضاي خدا موش نمي گيرد." هرچند در مثل مناقشه نيست و قصد بي حرمتي و بي احترامي ندارم، اما اگر صادقانه به خويشتن خويش بازگرديم، تعداد افرادي كه از سر صدق و صفا، صرفاً بر اساس احساس وظيفه معنوي و اجتماعي به عضويت هيئت هاي مديره و بالاتر درمي آيند، درصد بالايي را تشكيل نمي دهد. كمترين انگاره اي كه اين حقير نيز شايد از آن مبرا نبوده ام، احساس خوش آيند مطرح بودن در اجتماعي است كه در آن زندگي مي كنيم. در جامعه اي كه هر كس، پاداش كار نيكي را كه انجام داده، در همين دنيا براي خود و منسوبينش مي طلبد، عجيب به نظر مي رسد كه انسان چهار سال يا بيشتر از عمر گرانمايه خود را بي هيچ اجر و مزدي در طبق اخلاص بگذاردو براي كساني كار كند كه همكارانش اگر او را دشمن ندانند، حداقل دوست هم نمي انگارند. پس اين نتيجه گيري منطقي به نظر مي رسد كه بيشتر، آنهايي وارد گود خواهند شد كه انگيزه هايي خارج از منافع جمعي داشته باشند. اگر نگاهي به اطراف بيندازيم، حتماً مي شناسيد آدم هايي را كه با انگيزه هاي سياسي پاي در عرصه گذاشته اند. حتماً مي شناسيد آنهايي را كه با انگيزه هاي ايدئولوژيك به ميدان آمده اند. حتماً مي شناسيد آنهايي را كه از يك يا چند استان، به بهانه هاي مختلف ( هم زباني، هم قومي، همسايگي و ... ) انتخاب شده اند. حتماً مي شناسيد آنهايي را كه براي حفظ منافع گروهي خاص از جامعه پزشكي ( همچون جامعه جراحان، پزشكان عمومي و يا فلان تخصص ) خود را به آب و آتش زده اند. حتماً مي شناسيد آنهايي را كه براي حفظ منافع اقتصادي ( همچون بيمارستان دارها، انجمن هاي خاص پاراكلينيك و غيره ) متحد گرديده اند. واقعيت اينكه هيچكدام از آنهايي كه گفته شد، في نفسه بد نيست. چه كسي مي گويد داشتن تفكر سياسي يا ايدئولوژيك، علاقه مندي به زبان مشترك، قوميت، نژاد، همسايگي و حتي اقتصادي فكر كردن بد است؟ اما جايگاه آن در يك نهاد صنفي غير دولتي كجاست؟ شايسته سالاري چه مي شود؟ آيا اصولاً فراموش كرده ايم كه برترين ما نزد خدا، پرهيزگارترين ماست؟ مگر نه اين است كه مهرباني از برترين فضيلت هاي انساني است؟ غوطه وري در انديشه هاي ماكياوليستي مدرن، بسياري از فضايل انساني ما را در خود غرق كرده است. آنگاه كه پايه هاي ذهني مان را بر مبناي زور و قدرت استوار كرده ايم، طبيعي است كه مجبوريم حتي در يك نظام صنفي گرد قدرت هاي سياسي بگرديم. طبيعي است تا متحد شويم، كسي از جنس خودمان و نزديك به خودمان را براي روز مبادا، آن بالاها داشته باشيم. طبيعي است آن كس كه ما به بالا فرستاده ايم، الزاماً بايد اول حافظ منافع ما باشد، نه حافظ منافع آن كس كه حق اوست چرا كه او وامدار ما است و ما خودآگاه يا ناخودآگاه خود را محق در هر ناحقي مي دانيم. اينجاست كه رابطه ها نقش پر رنگ تري نسبت به ضابطه ها ( همان ضابطه هاي نيم بند و ناكارآمد ) بازي مي كنند.
در خاتمه آنچه بيش از همه دل را مي سوزاند اينكه معمولاً دوغ و دوشاب يك قيمت دارد. اين حقير هشت سال مسئوليت داشتم. در اين زمان هيچكس ( چه چپ، چه راست ) كارنامه اعمال ما را بررسي نكرد. هيچكس نيامد تا از صورت وضعيت و بيلان مالي ما مطلع شود. هيچكس نيامد تا ما را با ديگران مقايسه كند. اگر به سازمانت ( كه در نداري و بدهكاري غوطه ور است ) پول قرض بدهي يا از آن پول قرض بگيري! براي كسي فرق نمي كند. اگر از درآمد، كار و زندگي ات براي سازمان بگذاري يا از سازمان براي كار و زندگي ات، باز هم براي كسي فرق نمي كند. اگر اصرار بر اجراي قانون داشته باشي، مي گويند: عقده اي، سختگير و ضد پزشك هستي و اگر از حقوق حقه همكارانت دفاع كني، مي گويند: " معلوم است كه نمي آيد همكارانش را ول كند، مردم را بچسبد. " پس چه بهتر كه از همين رياست ها، خودت را بشناساني! از جيب خليفه بريز و بپاش كني. شام و ناهار بدهي. با وزير و كيل و رئيس دانشگاه و فرماندار و استاندار بچرخي! خدا را چه ديدي؟ لباس وزارت، وكالت به تن تو هم بد نمي آيد!
و اينجاست كه بايد به حال مجموعه اي كه تك تك عناصر آن به مرز بي تفاوتي رسيده اند و هر يك سعي دارند تا اگر بتوانند مشكل خويش را فردي و خارج از محمل قانوني حل كنند، صد افسوس خورد.
جاي سهراب خالي :
...
چيزها ديدم در روي زمين:
كودكي ديدم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم، نور در هاون مي كوبيد.
ظهر در سفره آنان نان بود، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست
و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.
بره اي را ديدم، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه نصيحت، گاوي ديدم سير.
شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: شما
من كتابي ديدم، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم از جنس بهار.
موزه اي ديدم دور از سبزه.
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقيهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سئوال.
...