نان گرم
* دكتر احمد حسين اشرفي
يكي ديگر از معايب پزشك عمومي بودن اين است كه نان به سختي گيرت مي آيد؛ نان گرم كه ديگر مي شود برايت يك آرزو. كشيك هاي جفت و طاق نفست را مي برد. آنقدر خسته و بي حالي كه ترجيح مي دهي همان نانهاي فتير و بيات مغازه اي را بخري و بروي يك گوشه اي كپه ات را بگذاري تا كشيك بعد.
حسرت نان گرم به دلم مانده بود كه يك روز نان سنگك برشته و كنجدي بخرم و ببرم خانه و صبح اول وقت سر سفره با زن و بچه بنشينم و صبحانه اي بخورم آدميزادي.
اين بود كه يك صبح سرد زمستاني كه ساعت پنج صبح از بيمارستان بر مي گشتم و شيشه ماشين هم يخ زده بود و بخاريش هم كه بخاري نداشت، به لطايف الحيل تا در نانوايي رفتم و ترمز كردم. چند نفري توي نانوايي بودند. رفتم تو، سلام ... ياد اخوان گرامي « سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان است.» البته يكي دو صدا از ته چاه شنيده شد كه لابد نمي خواستند گناهي مرتكب شده باشند. خدايي هم خيلي سرد بود. در را پشت سرم خوب بستم بلكه گرماي نانوايي حيف نشود. خودمانيم، نانوايي خيلي سخت است ولي زمستانش پر بدك نيست. دست كم سردت نمي شود. ياد ايام دبستان مي افتم كه وقتي از مدرسه بر مي گشتيم، ناهار خورده ، نخورده ، سوار دوچرخه كه نفر اول صف نانوايي باشم. اولي نه دومي، نفر اول نانش يا سياه مي شد يا خمير ؛ بوي نفت هم مي داد. ياد اكبر نانوا مي افتم كه با زنش كار مي كرد؛ تلمبه زدن تنورهاي نفتي و كش و قوس هاي موزوني كه به بدنش مي داد براي نازك كردن و پهن كردن نان لواش، در عالم بچگي ادايش را خوب در مي آوردم و هر كسي كه مي ديد ريسه مي رفت، يادشان به خير . محمد نانوا هم بود كه شلخته بود و خونسردي عجيبي داشت ، اگر بچه ها يا بزرگترها سر نوبت دعوايشان مي شد و خودشان را جر مي دادند، او ككش نمي گزيد، لبخندي مدام ، جالب و مسخره گر. بچه كه باشي كمتر رعايتت را مي كنند. تا به خودت بجنبي، ده نفر خارج از نوبت راهي شده اند. با سلام و عليكي ، احترام موي سپيدي، چشمكي و يا بهانه اي كه هميشه جور ميشود. حالا اگر يك وقتي لجت درآمد و گفتي « آقا شما كه نوبتت نشده» اگر بشناسندت و تو رويت نگويند « بچه پررو» ، حتماً خواهند گفت « سربزرگ»! البته سر بزير بودن هميشه در جامعه ما پسنديده تر است. در جامعه استبداد زده اي كه درخت هاي تناور را تندبادهاي گونه گون ريشه كن مي كند، علفهاي هرز و انعطاف پذير مي مانند البته با حقارتهاي مألوف.
بله «افتادگي آموز اگر طالب فيضي» آنوقت حقت چه مي شود؟به صرافت مي افتم كه صف نانوايي براي يك بچه شايد از كلاس درس بهتر باشد. البته استعداد بچه هم خيلي تأثير دارد. اگر مستعد باشد حتماً چند بار كه برود نانوايي خواهد آموخت كه « برو قوي شو اگر راحت جهان طلبي» ياد مي گيرد يك جا باج بدهد و جاي ديگر بستاند، يك جا كلاه بگذارد و جاي ديگر ديده را ناديده بگيرد. ياد مي گيرد هميشه سهمي را براي بي قانوني و دله دزدي كنار بگذارد و اصلاً ناراحت نشود و آنوقت در بزرگسالي از اين امور بديهي دچار Chest pain هاي مكرر نمي شود.
سكوت بود و گاه حرف بي ربطي. خيلي بايد بلد باشي تا در چنين فضاي خواب زده و «سرما برده» اي مردم را به حرف آوري.
خستگي كشيك پركار و پرتنش. توان فكري منظم برايت نمي گذارد. پرش افكار، شناوري، بي خيالي . همين كه منتظر نيستي آدم دردمندي روي سرت هوار شود و تو تازه پنج دقيقه باشد كه خوابيده باشي و نتواني چشم هايت را باز كني « من مست و تو ديوانه» و خدا خدا كني كه خيلي حالش بد نباشد و مشكل جدي نداشته باشد. همين كه بعد از اين همه سكرات مجبور نباشي از اين كشيك به آن كشيك و از اين بيمارستان به آن بيمارستان بروي رخوت لذت بخشي است.گرم بود اما يكي مي رفت و دو تا مي آمد و به محض باز ماندن در ، زمهرير بود كه به درون نانوايي هجوم مي آورد، دستها بيشتر در جيب ها مچاله مي شد و شانه ها جمع تر مي شد. نكته اي دقتم را جلب كرد. آنهايي كه تو مي آمدند در را خوب پشت سرشان مي بستند و وقتي كه خارج مي شدند ، هوار بقيه در مي آمد « آقا در ببند».
تجزيه و تحليلش كار سختي نبود. سوژه تكراري بود و نمونه اش را فراوان ديده بودم.
وقتي سوار ماشيني توقع داري همه پياده ها از روي خط عابر پياده رد شوند. عجله داري و آه از نهادت بر مي آيد كه پياده اي غمزه كنان، نمي داني برايت قدرت نمايي مي كند يا دهن كجي يا ابراز تنفر كه خودش سوار ماشين نيست. اما همين سوار وقتي پياده شد، همه راننده ها مي شوند مثل شمر و به خودش حق مي دهد كه وسط چهار راه قدم ميرپنجي بزند. داستان اين ور ميز و آن ور ميز، قصه ظالم و مظلوم، تفاوت جايگاه ها نه آدمهايي كه در جايگاه ها قرار ميگيرند.
بله ... وقتي مي آمدند تو نياز داشتند، گرم شوند . وقتي مي رفتند بيرون، بي خيال ، وللش «ديگي كه براي ما نجوشد بگذار در آن كله سگ بجوشد» ; خودخواهي. شمردم از آنهايي كه آمدند همه در را پشت سرشان بستند و آنهايي كه رفتند از 6 نفر چهارنفرشان، حتماً يادشان رفت بقيه هم سردشان مي شود.
« آقا چند تا مي خواي؟» ... پراندن سنگهاي سنگك هم دنيايي دارد، آنهم وقتي دستهاي ياريگر و تميز ديگران ياريت دهند! آري، هنوز جاي اميدواري هست ... زدم بيرون ، تا در ماشين رفتم . اي داد بر من ... برگشتم و در را بستم.